صبح اولين روز از سال نو چيني (سال خرگوش) وقتي براي بازديد يكي از مشهورترين معابد بودائيان جهان در شانگهاي (玉佛禅寺 – yu fu chan si) (م۱۸۸۲ - Jade Buddha Temple ) رفته بوديم با جمعيت انبوهي از بودائياني مواجه شديم كه براي دعا و نيايش به معبد هجوم آورده بودند.
براي ورود به معبد چنان صف طويلي بود كه گفتيم تا شب هم نوبت به ما نمي رسد !
جمعيت كمي باورنكردني بود. از نفر كناري پرسيدم " هميشه اينجا اينقدر شلوغ است؟" شايد چون خارجي بودم تعجب نكرد و جوابم را داد! گفت امروز روز اول سال است، همه آمده اند براي دعا و نيايش تا سال پيش رو، سالي سرشار از سلامتي و ... باشد. برايم جالب بود كه در اين مراسم مهم شركت داشته باشم.
در حاشيه صف عريض و طويل ورود به معبد، بازار دلالان بليط داغ بود. جلوي هر كسي را مي گرفتند تا بليط بدون صف بفروشند. چهره ها اما قابل اعتماد نبود! خيلي ها صف را ترجيح مي دادند .
آن جا مردم همه از معتقدان بودائي بودند. شايد براي همين بود كه آن اطراف گدايي هم رونق داشت. دختري سر به زير انداخته با گچ روي زمين نوشته بود: خيلي گرسنه ام...
و آن طرف تر پيرزن و پيرمردي به ظاهر نابينا با دستاني ضمخت و ناخنهاي سياه ، ساز مي زدند تا كاسه پول خردشان پرشود ....
به سختي از ميان جمعيت وارد معبد شديم. جمعيت عود به دست، براي سجده و اداي احترام به مجسمه هاي دست ساز، مشتاقانه به سمت اتاق ها مي رفتند. مراسم آداب خاصي داشت. وسط حياط اول، آتش بزرگي در آتش دان مخصوص روشن بود. عود ها را با آن آتش روشن مي كردند . به سختي مي شد حركت كرد. آتش هر از چندي چنان شعله مي گرفت كه ماموران مجبور بودند آن براي دقايقي خاموش كنند. بوي عود و خاكستر همه جا را برداشته بود. هر از چندي صداي ناقوس معبد سه بار پشت سر هم بلند مي شد. هر كس با پرداختن 100 يوان چيني (حدودا 15 هزار تومان) مي توانست زنگ را به صدا در آورد و اميد وار باشد حاجتش را مي گيرد!

برخي عود به دست ، با چشمان بسته چنان تمركز كرده ذكر ميگفتند كه گويي از عالم اطراف بي خبرند.
مجسمه هاي بودا اما جالب تر بودند. هر كدام با هيبت و شكل خاص خود برآورده كننده حاجت خاصي است. مثلا مي گويند اخموترين و ترسناك ترين آن ها كه با شمشير انگار قصد زدن مردم را دارد براي تنبيه انسان هاي بد و محل توبه است!
مقابل هر بودا هركس سه بار به حالت ركوع خم مي شد ، داخل محل مخصوص پولي مي انداخت و مي رفت . برخي هم در جايگاه قرمز رنگ كه با گلدوزي هاي بسيار زيبا منقش بود به سجده مي افتادند! بچه ها خيلي قشنگ رفتار بزرگترها را تقليد مي كردند.

در اتاق هاي اطراف مردم بر اساس حاجتي كه داشتند دستمال و يا كارت مخصوص مي خريدند، و يا اينكه با دادن پول بيشتر، حاجت خود را مي گفتند تا راهبان روي روبان هاي سرخ بنويسند و با نام فرد از ديوار معبد بياويزند. خلاصه در يك كلام در هر قسمتي مردم با دل و جان پول مي ريختند! به خصوص جايگاه فلزي وسط هر حياط كه براي پرتاب سكه بود، اما نمي دانم با چه نيتي سكه ها را به داخل آن پرتاب مي كردند !
بازديد از معبد آن هم در روزي كه مراسم خاص آغاز سال اجرا مي شد گرچه بسيار جالب بود ، اما تامل برانگيز نيز بود. اينكه انسان در هر حال به پرستش موجودي برتر از خود نيازمند است ، موجودي كه در سختي ها و گرفتاري ها به او پناه ببرد
اما اينكه چرا عده اي مقابل موجودي دست ساز كه با يك ضربه نابود مي شود ، احترام مي كنند، به سجده مي روند و اينقدر پول خرج خرافات مي كنند فقط خدا مي داند!
"معبدي بر بلنداي تپه" را اينجا بخوانيد :(+)